تبليغاتX
پسر خسته ی تنها

پسر خسته ی تنها

همیشه فاصله ای هست ...

بازگشت ...

دوستای خوبم سلام
مدتیه که به منزل قبلیم برگشتم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:26  توسط دانیال  | 

یک سکوت سبز بهاری ...

بهار که میاد , اینجا ... هوا پر میشه از بوی یاس ...
بهار که میاد , اینجا مثل بهشت میشه ... وقتی تو خیابونای خلوت شهر , توی پیاده روهایی که سنگ فرش های سفیدشون پر شده از شکوفه های بهاری درختا  , قدم می زنم
وقتی همه جا اونقدر سبزه که حرفی برای گفتن نمی مونه ... من هم سکوت می کنم ... من عاشق این سکوتم , این واسه من یه حس گمشده است ... حسی که همیشه باهام بوده , و اینجا ... توی این خیابون خلوت ... همیشه به اوج خودش می رسه
من عاشق قدم زدنم ... اما قدم زدن اینجا , یه حال و هوای دیگه داره ...
سکوت می کنم ... و فقط سعی می کنم تا می تونم عمیق نفس بکشم , تا می تونم آهسته راه برم و تا می تونم به سکوت سبز بهار گوش بدم ...
سعی می کنم با صدای ماشین هایی که هر از چندی از کنارم رد می شن و خلوت ما رو به هم می زنن , زیاد توجه نکنم.
من و این خیابونا ... حرف های ناگفته ی زیادی داریم ... اونا تنها کسایی هستن که می دونن من توی دلم یه غصه دارم...و من خوشحالم که مجبور نیستم برای اون ها خودم رو خوشحال نشون بدم...هرچند...من اصلا بازیگر خوبی نیستم
همینطور که قدم می زنم , به برج های قد و نیم قد کنار خیابون نیم نگاهی می ندازم...اون یکی عجب منظره ای داره...خوش به حال اونی که اونجا زندگی می کنه...کافیه پنجره شو باز کنه تا بهار با این همه قشنگییش از لابلای برگای این درختای سالخورده پر بکشه توی خونه ی کوچیکش و اونو پر کنه از یه حس عجیب گمشده... اونوقت می تونه کنار پنجره بایسته و به سکوت زیبای بهار که توی این خیابون خلوت پیچیده گوش کنه ...
این جا رو دوست دارم ... کی میدونه ؟ شاید همین خونه رو بخرم ! فقط یه مشکل کوچولوی 2 , 3 میلیاردی هست !!!
کم کم از اون ته ته های خیابون درختای سر به فلک کشیده ی کنار رودخونه رو می بینم ... و رود خونه ی همیشه زنده ... و امروز از همیشه زنده تر ... و پاک تر
یه لحظه برای دیدنش بیتاب میشم ... اما بین من و اون یه پارک بزرگ خالی فاصله هست ... بدون عجله از پارک می گذرم و با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که بعد از رفتن اون همه مسافر, اینجا هنوز اینقدر تمیز و زیباست...
به کنار رودخونه می رسم...امروز چقدر تمیزه ! و خروشان !
بین این دو تا پل تاریخی (خواجو و جویی) پشت شمشاد های بلند کنار رود , جای دنجیه واسه چند تا پسر دختر عاشق که کنار هم بشینن و توی این هوای لطیف ... با هم بستنی بخورن!!! خوش به حالشون ... به این میگن زندگی !
برای اینکه مزاحمشون نباشم مسیرم رو عوض می کنم و از کنار میراث های سنگی گذشتگانمون رد میشم و در امتداد پارکی که ازش خاطرات زیادی دارم(البته از دوران دور کودکی) آروم عبور می کنم و آروم به سمت زندگی سوت و کور خودم برمی گردم...
اما این بار کمی آروم تر ... و با نیرو تر (مثل موبایلی که تازه به شارژ زده باشن !) ... میرم تا تنهائیام بیش از این تنها نمونن...
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:58  توسط دانیال  | 

مبارک بادت این سال و همه سال !

سلام دوستای خوبم
یه سال دیگه هم با همه ی اتفاقای رنگارنگش به پایان رسید و دوباره فردا سر سفره های سبز هفت سین خواهیم نشست تا بهاری دیگه رو جشن بگیریم
و سالی دیگه رو شروع کنیم ... سالی که باز هم پر خواهد بود از انتظار ... و انتظار ... و انتظار ...
امیدوارم که هیچ کدوم از شما از اصل خودتون غافل نشید...من که هر چی سعی کردم نتونستم...نتونستم اون دانیال کوچولو و دوست داشتنی توی قلبم رو با اون نگاه های معصومش نادیده بگیرم...و حالا...خدا رو , همون خدای مهربون و خوبی که حال بنده هاش رو به بهترین حالات تبدیل می کنه رو شکر می کنم که بهم کمک کرد...تا خودم رو گم نکنم, و از راهم دور نشم...خدایی که منو از لبه ی تیغ و مرز خطر نجات داد
و حالا ... فقط به اون امیددارم ... و همچنان منتظر خواهم بود , چون ایمان دارم که خدا بهترین رو برای من در نظر گرفته (شاید یه سورپرایز شیطون بلایی!!!) کی میدونه ؟؟؟
سال خوبی پر از شادی و سلامتی و خوشبختی و همه ی خوبی ها براتون آرزو می کنم
امیدوارم که همه تون توی این سال به رویاهای رنگین کمانی و قشنگتون برسید
امیدوارم هر کسی که توی این سال 86 (که حالا دیگه بوی کهنگی میده) مشکلی داشته , خدا جون کمکش کنه و توی این سال همه ی مشکلاتش حل بشه
همه ی سین های هفت سین , همه ی سبزی بهار , همه ی عطر گل های شب بو , همه ی شکوه نوروز تقدیم به شما
سر سفره ی هفت سین خوشگلتون که می شینید برای یه پسر خسته ی تنها هم دعا کنید ...
(راستی از این به بعد سعی می کنم زود به زود وبلاگم رو به روز کنم , آخه خوب فهمیدم که جای من اینجاست !)

 

مبارک بادت این سال و همه سال !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 21:42  توسط دانیال  | 

شاید فردا !

دلم تنگه از اين روزهاي بي اميد , از اين شب گردي هاي خسته و مايوس
از اين تکرار بيهوده دلم تنگه , هميشه يک غم و يک درد و يک کابوس

دلم خوش نيست غمگينم , از اين تکرار بي رويا و بي لبخند
چه تنهايي غمگيني که غير از من , همه خوشبخت و عاشق , عاشق و خرسند

به فردا دلخوشم شايد که با فردا طلوع خوب خوشبختي من باشه
شبو با رنج تنهايي من سر کن , شايد فردا روز عاشق شدن باشه ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:24  توسط دانیال  | 

والنتاین ...

دوستای خوبم سلام
یه ولنتاین دیگه هم اومد ... و من همچنان تنهام ...
این ولنتاین هم مثل سال های قبل ... برای من با سایر روزها هیچ فرقی نداره ... امیدوارم که برای شما اینطوری نباشه
آرزو می کنم همیشه عاشق باشید ...

! Happy Valentine

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 20:39  توسط دانیال  | 

دلم تنگ است ...

به دیدارم بیا هر شب ...
در این تنهایی تنها و تاریک خدا ماندم ...
بیا ای روشن , ای روشن تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است ...
آری , دلم تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:8  توسط دانیال  | 

تقدیم به دوست خوبم ... تولدت مبارک ...

تقديم به دوستي هم احساس و هم درد , با تبريک 24 امين جشن آغاز تنهائي اش

ديروز , ما بوديم و شتاب اين دقايق تو
امروز ... من ماندم و دفتر اين خاطره ها ...

ديروز , ما بوديم و سبکباري پرواز در آسمان مشرق تو
امروز ... من ماندم و سنگيني اين ثانيه ها ...

ديروز , ما بوديم و ترانه هاي ناب بر لب هاي صادق تو
امروز ... من ماندم و معناي دروغين اين مرثيه ها ...

ديروز , ما بوديم و روزني بر آبراه پر خيال و قايق تو
امروز , من ماندم و خالي بسته ي اين پنجره ها ...

ديروز , ما بوديم و نوازش دست ها و هق هق تو
امروز ... من ماندم و شوري اشک و اين گله ها ...

ديروز , ما بوديم و گرماي نفس ها و آغوشي تنها لايق تو
امروز ... من ماندم و سرما و دوري اين فاصله ها ...

ديروز , ما بوديم و طنين دوستت دارم در نگاه عاشق تو
افسوس ... امروز ... من ماندم و ... سکوت اين آينه ها ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:56  توسط دانیال  | 

شب یلدایی من ...

دوباره يه شب يلداي ديگه از راه رسيد ...
يلدا ... شب سرد و تاريك و بي انتها ... گاهي با خودم فكر مي كنم كه همه ي زندگي من مثل همين شب يلدا بوده : سرد و تاريك و طولاني ...
آره ... حتما همينطوري بوده ... شب هاي غربت و بي کسي ... شب هايي که از تنهايي جون آدم به لبش ميرسه و ديوونه وار دنبال کسي مي گرده که بتونه حداقل چند دقيقه اي از شر اين تنهايي لعنتي خلاص بشه ... اما ... اگه نتوني آدم مسخره اي باشي , مثل اکثر کسايي که دور و برت هستن , اگه نتوني حرفاي زشت بزني و براي خندوندن يا سرگرميشون هر حرکتي رو انجام بدي , اونوقته که بهت ميگن تو چقدر خشک و بي احساسي ! چقدر کلاس ميذاري ! يه کم خودموني باش !!! و اونوقته که براي همه شون غير قابل تحمل ميشي و فقط وقتي ازت يادي مي کنن که کارشون بهت گير باشه (و البته من هميشه از کمک کردن بهشون خوشخحال ميشم , اما ديگه اسم دوستي روي اين رابطه ها نمي تونم بذارم ... يا حتي رفاقت , فقط بهش ميگم آشنايي يا تأمين منافع , اونم از نوع يک طرفه ش!) ... اما اونا که نمي دونن , يعني نمي فهمن , اصلا شايد از اول هم قرار نبوده بفهمن ...
البته نمي خوام بهشون توهين کنم , چون معتقدم همه ي آدم هاي بي آزار خوب هستن , اما من فکر مي کنم خدا هر کسي رو براي يه چيزي آفريده ... مثلا يکي رو آفريده که اصلا توي زندگيش هيچ چيزي رو جدي نگيره , يکي ديگه رو يه طوري که به جز منفعت خودش هيچ چيز ديگه اي براش مهم نباشه و اصلا نتونه معني عشق و اين چيزا رو درک کنه , يکي رو براي کار کردن , که از صبح تا شب براي يه لقمه نون به قول خودش حلال جون بکنه , و هرگز حتي به اين موضوع فکر هم نکنه که يه جور ديگه هم ميشه زندگي کرد . يا يکي رو براي درس خوندن , يکي رو براي هيچي ... يکي رو هم براي تنهايي ...
آدما چقدر با هم فرق دارن ... بگذريم ...
امشب شب يلداست , شبي که همه دور هم جمع ميشن , شبي که تنهايي درش جايي نداره ... شبي که تا صبح همه ش پر از شادي و خوشحاليه ... اما ... شب يلداي امسال من هم مثل همه ي شبهاي ديگمه , يا شايدم همه ي شباي ديگه م شبيه امشبه , همه ي شبام شب يلداست ... شايدم همه ي زندگيم ... اما نه يلداي شلوغ و آشناي پر از قصه ... بلکه يلداي تنهايي و غربت و غصه ...
خدا جونم ... پس شب يلداي من کي سحر ميشه ؟؟؟ خسته شدم ... خدايا ... خسته شدم ...
خدايا ستاره ي شب يلداي من کجاست ؟؟؟ خدايا ... چرا دو تا ستاره رو توي اين شب قشنگ از هم دور کردي ... اونقدر دور که حتي نمي تونن فکر سحر رو به ذهنشون راه بدن ... خدايا ... ستاره ي شب يلداي من کجاست ؟؟؟

شب يلدام اي خدا سحر نميشه
چرا فصل سرد غصه در به در نميشه ؟
شب من سرد و سياه و سوت و کوره
چرا اين غصه ي کهنه سر نميشه ؟
دل من خسته از اين همه سياهي
يه ستاره حتي با اون ديگه همسفر نميشه
اگه خورشيدو يک لحظه توي روياهام مي ديدم
مي دونستم که دعاهام , ديگه بي اثر نميشه
دلم از ترس شب و سرما گرفته
رفتن و به اون رسيدن اما بي خطر نميشه ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:21  توسط دانیال  |